آغاز
و این منم من کوچک درون قطره آبی که در سقوطم و دارم بدین سقوط شتابی
خیال خال تو دارم ببین چه خواب و خیالی؟ به هر مقام رسیدم نبود غیر سرابی
ع.پژوهنده
مطالب روانشناسی، ادبی و اجتماعی
و این منم من کوچک درون قطره آبی که در سقوطم و دارم بدین سقوط شتابی
خیال خال تو دارم ببین چه خواب و خیالی؟ به هر مقام رسیدم نبود غیر سرابی
ع.پژوهنده
ممکن است ادامه داشته باشد...
یکی می خنداند تا بگرید و دیگری می گریاند تا بخندد! یکی به ساختن اجتماع و دیگری به ویران کردنش می اندیشید! یکی حقارتهایش را نادیده گرفت تا دیگران را از حقارت برهاند و دیگری دیگران را نادیده گرفت تا از حقارتهایش برهد!!!
گذشته آنها با هم متفاوت بود اما از آن مهم تر انتخاب هایشان بود که با یکدیگر تفاوت داشت. انتخاب آزادی یا اسارت! آزادی از زندان گذشته یا اسارت در آن زندان؟! آزادی در این که محرومیت ها و محدودیت ها را یک فرصت ببینیم یا یک خسارت بزرگ؟! آری ما آزادیم که فکر کنیم ارزشمندیم یا نه. در هر صورت حق با ماست!
یکی از قوانین نانوشته جهان این است که برای به دست آوردن هر چیز، باید هزینه کرد. مقدار این هزینه، متناسب با ارزش چیزی است که می خواهیم به دست آوریم. حکیم فردوسی در داستان بوزرجمهر چه نیکو می سراید:
هزینه چنان کن که بایدت کرد نشاید گشاد و نباید فشرد
و یا آن گاه که در باب نامه کسری به هرمزد سخن می سراید:
هزینه به اندازه گنج کن دل از بیشی گنج بی رنج کن
بکردار شاهان پیشین نگر نباید که باشی مگر دادگر
رعایت تناسب در هزینه کردن امری ضروری است چرا که هم زیاده روی و هم سستی در این باره آسیب هایی در پی خواهد داشت. بسیاری از مردم وضعیت مطلوب را می خواهند اما حاضر نیستند تغییری در
دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است
اگر مایل به خواندنش هستید به ادامه مطلب بروید.
پسر خیلی عصبانی بود...
پدر می گفت: من از بچگی هرگز مزه بازی و سرگرمی را نچشیدم و هنوز هم نمی دانم چرا آدمها اینقدر خود را به چیزهای بی خود سرگرم می کنند! من برای اینجور چیزها وقت ندارم. وقت من خیلی مهم است!
پرسیدم: حتی برای تشویق پسرتان؟
و پدر جواب داد: هیچ کس مرا تشویق نکرده و من به اینجاها رسیده ام!
پسر گفت: من از همین طرز فکر او عصبانی ام! اگر خودت نداشته ای از کجا می دانی که نداشتن آن باعث پیشرفتت شده. شاید اگر می داشتی از این که الان هستی بیشتر می شدی!
پدر آرام نگاهش کرد و هیچ نگفت... .
اما پسر معنای این نگاه را نفهمید. او تنها به مقداری نوازش پدر نیاز داشت نه نگاه پر معنی!
و من تنها به هر دو نگریستم!
روانشناسي و مولانا
شايد چيزي كه كمتر از همه در تفسير و تعبير اشعار مولوي مورد توجه قرار گرفته، معاني روانشناختي اشعار اوست كه به عقيدهي نويسندهي اين سطور در بسياري از ابيات جزو اهداف درجه اول مولانا از سرودن آنها بوده است. پيشرفتهاي اخير در رواشناسي بسياري از نكات مبهم را در برخي ابيات براي روانشناسان آشكار ميكند و در بسياري موارد سخنان و انديشههاي مولوي مطابق با جديدترين دادههاي روانشناسان شناختي و رفتاري و نيز ساير رويكردهاي روانشناسي مينمايد. در اين گفتار به تفسير روانشناختي چند مورد از همين ابيات ميپردازيم و مابقي را موكول به گفتارهاي بعد و ديگران مينماييم:
کتاب ده تکنیک برتر در افزایش تمرکز در مطالعه نوشته علی پژوهنده و خدیجه دروگر چاپ انتشارات به نشر سال ۱۳۸۸ گزینه مناسبی برای این منظور است.
این مطلب را می توانید در ادامه مطلب بخوانید. البته این مطالب برای کسانی که هیچ گونه آشنایی با طرح واره ها ندارند ممکن است مبهم باشد. اما خواندنش خالی از لطف نیست!
خوش باشید!
«دست و پا چلفتيِ بدبخت!»، «بيعرضهي بيمصرف!»، «به درد مردن هم نميخوري!»، «اي كاش به دنيا نميآمدي!»، «تو لياقت بيشتر از اين را نداري!» و هزاران جلمهي خود تنبيهي ديگر.
وقتي ما شروع به سرزنش خود ميكنيم غالباً از چنين جملاتي استفاده مينماييم. اما نتيجه چيست؟ نتيجه آن است كه پس از مدتي، ديگر ذرهاي اعتماد به نفس براي ابراز وجود در خود نمييابيم. اغلب ما، جلادان بيرحمي
هستيم و جالب است بدانيم كه ما در مورد خودمان و نزديكترين كسان خود غالباً بيرحمانهتر از ديگران عمل ميكنيم. به طور مثال اگر در يك جمع رسمي، يكنفر با صداي بلند عطسه كند يا رفتار غير مؤدبانهاي (به تعبير خودمان) داشته
گفته شد كه آرامش در سادگي است و نيز گفته شد كه علت اضطرابها، آشفتگيها، سردردها و بسياري از مشكلات كوچك و بزرگ ما انسانها، پيچيده كردن زندگي است.
وقتي كه مردم براي خود، ايدهآلهاي زيادي را در نظر ميگيرند، مديريت تكتك اين ايدهآلها و هماهنگ كردن جسم و روان براي رسيدن به آنها، بسيار سخت و حتي دست نايافتني ميشود. مثال روشن براي اين موضوع، شخصي است كه چندين گوي را همزمان به سمت بالا پرتاب ميكند و ميخواهد آنها را بگيرد. حتي يك بازيگر سيرك هم نميتواند تمام گويها را همزمان بگيرد بلكه بازيگر ماهر سيرك ميداند كه بايد گويها را با يك فاصلهي زماني مشخص پرتاب كند و با همان فاصله زماني هم
تست هوش
پس از خواندن سئوال در عرض فقط 5 ثانیه (یکم بیشترم شد عیبی نداره ) به آن جواب درست را بدهید در پایان تعداد پاسخهای درست شما میزان آی کیو شما را نشان میدهد (آساني سوالات شما را گول نزند !!!).
1- بعضی از ماهها 30 روز دارند بعضی 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟
2- اگر دکتر به شما 3 قرص بدهد و بگوید هر نیم ساعت 1 قرص بخور چقدر طول میکشد تا تمام قرصها خورده شود؟
3- من ساعت 8 شب به رختخواب رفتم و ساعتم را کوک کردم که 9 صبح زنگ بزند وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم چند ساعت خوابیده بودم؟
4- عدد 30 را به نیم تقسیم کنید وعدد 10 را به حاصل آن اضافه کنید چه عددی به دست می آید؟
5- مزرعه داری 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هایش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است؟
6- اگر تنها یک کبریت داشته باشید و وارد یک اتاق سرد و تاریک شوید که در آن یک بخاری نفتی یک چراغ نفتی و یک شمع باشد اول کدامیک را روشن میکنید؟
7- فردی خانه ای ساخته که هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسی بزرگ به این خانه نزدیک میشود این خرس چه رنگی است؟
8- اگر 2 سیب از 3 سیب بردارین چند سیب دارید؟
9- حضرت موسی از هر حیوان چند تا با خود به کشتی برد؟
10- اگر اتوبوسی را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانید و در نیشابور 5 مسافر را پیاده کنید و 7 مسافر جدید را سوار کنید و در دامغان 8 مسافر پیاده و 4 نفر را سوار کنید و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسید حالا نام راننده اتوبوس چیست؟
برای دیدن پاسخ ها به ادامه مطلب بروید...
خوشا آنان که هر از بر ندانند
به راستی آرامش چیست؟ این مفهوم سهل و ممتنع؛ آن چه که ما را تمام عمر به دنبال خود می کشاند و در اغلب اوقات هم به آن نمی رسیم. آیا آرامش را باید اکتساب کرد یا حالتی درونی است که به خودی خود اتفاق می افتد؟ من هم نمی دانم ولی تلاش می کنم آن را برای خود واضح تر کنم.وقتی ما در خواب عمیقی هستیم یا در حالت ریلاکسیشن یا هیپنوز و ... قرار گرفته ایم، خود را در آرامش می دانیم. وقتی هیچ گونه دغدغة جسمی، روانی، مالی، اجتماعی، ارتباطی و ... نداریم نیز ممکن است خود را در آرامش بیابیم. برخی افراد با وجود انجام کارهای بسیار سخت خود را در آرامش می دانند، زیرا از کارهای بسیار دشوارتر نجات یافته اند و این وضعیت برایشان بسیار خوب است. به طور مثال داستان آن اعرابی که آبهای جمع شده در گودال های بیابان های گرم و پر گرد و خاک خود را بر آب زلال و شیرین شهر ترجیح
مسوولیت پذیری
براستی ما تا چه اندازه مسوولانه رفتار می کنیم؟ آیا همین که به مسوولیتی که به ما واگذار شده عمل می کنیم می توانیم خود را مسوولیت پذیر بنامیم؟ چه کسی را می توان مسوولیت پذیر خواند؟
یکی از ملاکهای سه گانه رفتار سالم از دید روان شناسی، مسوولانه بودن آن است. دو ملاک دیگر، یکی منطبق بودن آن با واقعیت و دیگری توجه به قانون و حقوق دیگران است. در باب مسوولیت پذیری سخن بسیار است و تمامی تلاش روان شناسی –شاید بتوان گفت تمام علوم انسانی- بر آن بوده است تا با آگاهی بخشیدن به انسان، او را در قبال شرایط زندگی اش مسوولیت پذیر نماید. اگر به تاریخ بشری نگاهی بیاندازیم از میان هزاران میلیارد انسانی که تا کنون بر کره خاکی زیسته اند، تنها آنهایی نامی و یادی برجای گذاشته اند که در قبال خود و جامعه انسانی احساس مسوولیتتوجه: این مطالب تنها حاصل تفکرات من است و برایشان هنوز شاهد و مدرکی ندارم.
آن سوی سکس چیست؟ شاید تمام تمایل بشر برای سکس به این کنجکاوی برمی گردد که بداند ورای این لذت بی نظیر چیست. به همین دلیل به انواع شیوه ها متوسل می شود تا در جنس مخالف خود رخنه کند. می پندارد کلید حل این معما در بدن اوست لیکن پس از میلیاردها میلیاردها میلیارد بار عشقبازی و تسلط بر بدن او، هنوز خواهان تکرار آن است و این بیانگر آن است که هنوز به این پاسخ دست نیافته است. برخی سکس را با سلطه برابر می دانند. بدین جهت این گروه که عمدتا مردان هستند، با روشهای مهاجمانه سعی در ایجاد رابطه می کنند و پس از رسیدن به ارگاسم، خود را تهی تر از پیش و شریک خود را دست نیافتنی تر احساس می نمایند. اینان هرگز ارضاء نمی شوند و به روش های مختلف و همسران مختلف دست می یازند، همچون تشنگانی که بر لب دریا مکررا از آب آن می نوشند و باز تشنه تر از پیش!
برخی سکس را با تولید نسل برابر می دانند و آن را رفتاری تکاملی در نظر می آورند که لازمه بقای نسل است. این گروه که عمدتا زنان هستند، تنها در ایامی که از نظر هورمونی آمادگی داشته باشند به سکس تمایل نشان می دهند و در بقیه اوقات تنها به اصرار همسر یا شریک جنسی شان ممکن است به این کار روی آورند. در این گروه نیز همانند گروه قبل، ارگاسم بیانگر ارضاء کامل است و اصولا این دو گروه به لذتی فراتر از ارگاسم هرگز نمی اندیشند.
گروهی دیگر، آن قدر ناخودآگاهند که هر گونه کشش و انگیزه جنسی خود را انکار می کنند و آن را در پس اعتقادات مذهبی-فرهنگی خود پنهان می سازند. اینان همانند گرگان گرسنه به سکس می پردازند و همانند بره های آرام زندگی می کنند. اعتقاداتشان نیز در پاره ای از موارد به یاریشان می آید و آنان را مجاز به هر گونه رفتار جنسی -درآشکار و نهان- می نماید. همسرانشان را برای رضای خدای خود –و نه برای میل جنسی خود- به رختخواب می برند و تعدد همسر را به هر قیمتی-حتی اگر سبب از هم پاشیدن زندگی قبلی شان شود- تنها و تنها برای رضای خدا! مجاز می دانند. بهتر است در باره این گروه بیش از این چیزی نگوییم!
اما گروه چهارمی نیز وجود دارند که وصف حالشان در ادبیات بهتر می گنجد. اینان قدری انتزاعی تر به سکس می نگرند و آن را با عشق هم آجین می کنند. عاشقانه بدن هم را می بویند و می بوسند و به پایان نمی اندیشند. گاهی حتی دچار هیجانات و رفتارهایی می شوند که برای سه گروه دیگر به معنای خاتمه سکس است، همچون، گریه، غم و اندوه و اضطراب و تشویش. در سکس این افراد، معنا نهفته است و تک تک حرکاتشان عطف به یک معناست. سکس آنها همچون یک نمایش است: گاه غم انگیز و گاه شادی بخش و پر انرژی. داستان یکی شدن دو قطره آب است که آرام آرام از دوسوی یک شیشه به سمت یکدیگر می لغزند و چون به هم می رسند مرزهایشان را به روی هم می گشایند.
اما شیوه ها هر چه باشد، ورای سکس، معنویت است. از آن جهت گفته شد «ورا» که متذکر شویم، حتما نیازی به رسیدن به ارگاسم و تخلیه انرژی جنسی نیست تا معنویت آغاز شود. پیش از این معتقد بودم که سکس و معنویت دو سر یک نمودار هستند، آنجا که سکس به حداکثر می رسد، معنویت به حداقل رسیده و آنجا که معنویت به حداکثر رسیده، سکس به حداقل می رسد. شما هرگز نمی توانید در اوج دعا و نیایش خاضعانه، به سکس نیز بیاندیشید بدون این که از معنویت تان بکاهد. و بالعکس، نمی توان بدون از دست دادن تمایل هنگام سکس، به معنویت فکر کرد. خواهید پرسید پس آن گروه چهارم که سکس معناگرا دارند چه می شود؟
برای پاسخ به این سوال، ناگزیرم که فرضیه پیشین خود را اندکی تغییر دهم. سکس همچون منزل بین راه معنویت است. انرژی جنسی یا همان لیبیدویی که فروید از آن یاد می کرد-و نه لیبیدوی یونگ- به معنویت ختم می شود. این انرژی، سبب تلاش های معنوی انسان است. آن چه تخیل شاعر را بر می انگیزد، سکس نیست بلکه انرژی جنسی است که با بهره گیری از تصاویر جنسی آشنا می کوشد او را به معنویت رهنمون سازد. آن گونه که سعدی نیز می گوید:
طیران مرغ دیدی، تو ز پایبند شهوت به در آی تا ببینی طیران آدمیت!
مطابق ایده پیشین که سکس و معنویت را دو سر یک نمودار می دید، حضور یکی سبب غیبت دیگری می شود در حالی که مثال های فراوانی در تاریخ و ادبیات ملل دیده می شود که فردی از اوج سکس به اوج معنویت و از اوج معنویت به اوج سکس فرو می رود. همچون برسیسای عابد، یوسف پیامبر، ابن سیرین، مجنون،شیرین و... . در مدل جدیدی که ارائه کرده ایم، حد نهایی رفتار جنسی را معنویت تشکیل می دهد که تنها به رفتارها و افکار مذهبی محدود نمی شود بلکه شامل هر گونه گرایش به معنا و تفکر در پس لفظ است. چنانکه می توان به احساس گناه پس از رفتار جنسی ناپسند همچون خودارضایی، تجاوز و... اشاره نمود.
از این مدل نکات آموزنده ای برداشت می شود که جنبه کاربردی دارد.
ادامه دارد...
جهان ایستا نیست پویاست. درخت یک اسم نیست بلکه یک فعل است. انسان یک فعل است نه یک اسم. ماییم که با اسم گذاشتن روی رویدادها آنها را طبقه بندی و ساده می کنیم. رویدادی مثل تبدیل یک دانه به یک درخت تنومند را نمی بینیم و تنها حاصل را نامگذاری می کنیم و تصور می کنیم آن را شناخته ایم. این تصور غلطی است و ما این گونه خود را گول می زنیم. علوم تجربی با همین روش جهان را می شناسند و بدین وسیله بخش عظیمی از اطلاعات را از دست می دهند. برای همین هم هست که هزاران سال تمدن بشری پیشرفت ناچیزی بدنبال داشته است. ذهن ما با تصور شناسایی یک پدیده ما را فریب می دهد و ادامه شناسایی را ناممکن می سازد. برای مثال غریبه ای را می بینیم. از کسی درباره او می پرسیم و او می گوید این پسرخاله دختر عمه فلانی است و آن وقت خیالمان راحت می شود که او را شناخته ایم. در این صورت دیگر به دنبال این نیستیم که او چگونه می اندیشد و چه در سر دارد. ذهن با برچسب زدن به او کار را یکسره کرده است.
من عصبانی می شوم. باید بدانم که عصبانیت یک فعل است نه یک اسم. مجموعه ای از افعال و افکار است که مرا به حالتی درمی آورد که به آن می گویند عصبانیت. عضلاتم منقبض می شود صدایم بالا می رود نبضم تند می زند فشار خونم بالا می رود دندانهایم را به هم فشار می دهم. جملات را با شدت و سرعت بیشتری بیان می کنم. محتوی جملاتم بی ادبانه و آزارنده تر می شود افکارم منفی می شود و هر حرکت یا حرفی را منفی تفسیر می کنم و... . برای کنترل عصبانیتم باید این مجموعه افعال را کنترل کنم تا بتوانم در مجموع بر عصبانیتم غلبه نمایم. توجه کنیم که افکار را هم جزو افعال به حساب آورده ایم. فکر و عمل از هم جدا نیست و این ماییم که برای طبقه بندی آنها را از هم جدا کرده ایم. فکر نوعی عمل است اما پنهان! اتفاقاتی که در درون یک گیاه می افتد نهایتا سبب تغییرات بیرونی آن می شود اما این اتفاقات از دید ما پنهان است و تنها نمود بیرونی آن آشکار می شود. این اتفاقات درونی به مثابه همان افکارند که در درون ما جریان دارند و تغییرات بیرونی همان افعال یا اعمال ما هستند.
پشت اسمها فعل ها قرار دارند. پس برای شناسایی بهتر جهان هستی بهتر است یک لایه پایین تر را بکاویم یعنی فرایند پشت اسم ها را. فرایندی که یک سنگ را سنگ کرده و یک قطره آب را آب!
قرآن می گوید خداوند به آدم تمامی اسمها را آموخت. اسم ها به تنهایی به چه کار آدم می آید؟ مثلا اسمی مثل کامپیوتر در آن زمان چه ارزشی برای دانستن داشته که خداوند آن را به آدم علیه السلام بیاموزد و اسم فلان کهکشان که چند میلیون سال نوری دورتر از ماست؟ اصلا نامگذاری توسط خداوند انجام نشده بلکه توسط ما انسانها و آن هم طی هزاران سال صورت گرفته پس چه ضرورتی دارد که خداوند این اسما را به او بیاموزد پیش از آن که حتی گذاشته شوند؟ یادم می آید چند سال پیش دکتر پژوهنده پدر نظریه جالبی در این زمینه داشت که به نظرم نو و تازه هم می آمد. ایشان می گفت منظور از اسما کدهای عملیاتی برای فرایندهای مختلف جهان هستی است. یعنی رموز خدایی کردن و ساختن جهانی شبیه این جهان. کدهایی که اگر هر یک از ما به آنها دسترسی داشته باشیم می توانیم مثلا یک درخت را با یک فرمان ایجاد کنیم و یا جهانی را با یک فرمان از هم بپاشیم.
من یک اسم نیستم بلکه یک فعلم. مجموعه ای از رویدادها و اعمال ارادی و غیر ارادی. اما مجموعه دیگری هم هست که در آینده روی خواهد داد و هنوز نرسیده به من. من را نمی توان شناخت زیرا اگر هم بتوان تمام گذشته را نمی توان تمام آینده را شناخت. شناسایی ما محدود به زمان و مکان است. من در هر لحظه منی دیگر از لحظه پیشم و شناسایی من تا این لحظه که در آنم ممکن است و این لحظه و پس از آن را هرگز نمی توان شناخت. پس من هرگز نمی توانم ادعا کنم که خودم راشناخته ام زیرا همان لحظه که ادعا می کنم خودم را نمی شناسم و تا پیش از آن را شناخته ام!
خیلی عجیب شد مگه نه!؟
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم/ در هوس بال و پرش بی پر و پر کنده شدم!
فکر می کنی چقدر خودت رو می شناسی؟ اصلا می دونی خود یعنی چی و تو کی هستی که می خوای خودت رو بشناسی؟ آیا قندون می تونه خودش رو بشناسه؟ ایا تو ورای خودت هستی که می تونی خودت رو ببینی و بشناسی؟ ای انسان خودت را بشناس!
آیا انسان چیزی ورای خودش است که می تواند خودش را بشناسد؟ آیا تا بحال کسی بوده که موفق به این کار شده؟ چه کسی این موفقیت را تشخیص داده؟ من خودم را که در آینه می بینم بلافاصله می شناسم اما این شناسایی تنها شناسایی جسمی است که به آن عادت کرده ام نه شناسایی خودم. من چیزی ورای جسمم هستم و می توانم به آسانی آن را کشف کنم اما آیا ورای خودم هم هستم؟ سالیان درازی است که در حال کمک به مردم هستم تا خودشان را بشناسند و در اکثر مواقع ناموفق بوده ام! آیا این به دلیل ضعف من است یا به خاطر هدف اشتباهی که در پی اش بوده ام؟ بسیاری از مراجعینم با لبخند رضایت مرا ترک کرده اند و مرا با این سوال که آیا این لبخند اصیل است یا نه واگذاشته اند. نمی دانم آیا کسی که می تواند بر مشکلات روانی اش غلبه کند به شناخت خود رسیده یا تنها سرپوشی بر مشکلاتش نهاده؟ اگر او به خود شناسی رسیده باشد پس تمام مردمی که مشکلی نظیر او ندارند نیز همین طور! بعید می دانم!
این که من می دانم نوشتن این مطالب در وبلاگ که افراد زیادی می توانند آن را بخوانند و نظر بدهند به دلیل نیاز من به قدرت و احساس ارزشمندی است نوعی خودشناسی است اما اگر این مطلب صادق نباشد و من تصور کنم این گونه است آن وقت چه؟ چه کسی صلاحیت دارد این موضوع را تشخیص دهد؟ می بینید که جواب مشخصی نمی توان به این سوال داد. آیا کسی که توانسته بر نفس خود غلبه کند و برخی نیروهای خود را آزاد نماید به خودشناسی رسیده؟ شاید او تا اندازه ای رسیده باشد اما بالاتر و بالاتر و بالاتر از او هم آیا ممکن است؟ از کجا معلوم که خود مرا هم نظیر خود او طراحی کرده باشند و راه شناخت من هم همان راه او باشد؟چه کسی می تواند راه منحصر به فرد مرا برایم پیدا کند؟ خودم؟ چگونه و از کجا آغاز؟
شاید همه اتومبیل ها به ظاهر از یکسری قوانین پیروی کنند اما راه شناخت یک لامبورگینی متفاوت از یک بنز یا یک ژیان است. آیا این که خداوند هیچ دو انسانی را دقیقا -از نظر جسمی فرض کنید- شبیه هم نیافریده استعاره ای از این نیست که هیچ دو انسانی را از نظر «خود» هم مشابه نیافریده؟ اگر این گونه باشد پس تنها منبع موثق خداوند است اگر به او اعتقاد داشته باشیم. اما اگر نه چه؟ طبیعت؟ تصادف؟ یا چه؟
اما خداوند چگونه مرا هدایت کند؟ او که برای من به تنهایی یک قرآن یا انجیل یا تورات نفرستاده است. تنها یک کتاب آن هم برای تمام انسانها تا آخر زمان! واقعا بی انصافانه است! من چگونه به این کتاب اعتماد کنم؟ آن یک کاتالوگ کلی برای تمام ماشین ها است نه اختصاصا برای ماشین من! با من حرف هم که نمی زند در خوابم هم که نمی آید و در بیداری هم که نمی توان او را ملاقات کرد. پس چه باید کرد؟ همین طور روی به راه در نهم و هیچ نگویم تا خود راه بگویدم که چون باید رفت؟ این به نظر خیلی احمقانه است!
اما: به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل/ که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم!
باز ساعت ۲ نیمه شب شد و من همچنان در فکر و خیال بی خود! کسی نیست بگه کجای کاری رفیق؟! ما عمریه داریم توی این سوراخ نیگا می کنیم و چیزی نمی بینیم تو از راه نرسیدی می خوای ببینی؟!
به هر حال اینها سوالاتی است که سالهاست در ذهن دارم و جوابی برایشان ندیده ام. چرا کسی پیدا نمی شود که به من جواب بدهد؟ من یک کودک کنجکاو با کلی سوالم آیا پاسخ دهنده ای هست؟
دلم برای خودم تنگ می شود گاهی!
بعد از یک غیبت حدودا ۶۳ روزه دوباره مجالی دست داد تا سری به وبلاگم بزنم. از دوستانی که نظر گذاشته بودند عذرخواهم که دیر تونستم نگاه کنم به وبلاگم. از دوست عزیزم محمد سالار هم خیلی خیلی ممنونم که یادی از من کرد. حکایت زیر تاثیر اعتماد رو نشون می ده. و اشاره ای هم به نظریه انتخاب داره برای اونایی که با این نظریه آشنایی دارن خیلی خیلی می تونه مفید باشه. ممنونم از دوست خوبم آقای فیروزی که این حکایت زیبا رو برام فرستاد:
حکایت راهزن و قدیس
سالهايی نه چندان دور، زاهدی که بعدها به نام ساون قدیس معروف شد ، در یکی از غارهای منطقه زندگی می کرد، در آن دوره، منطقه ی مورد نظر فقط یک قصبه ی مرزی بود که بیشتراهالیاش راهزنان گریزان از عدالت، قاچاقچیها، روسپیها ماجراجویان و قاتلانی بودند که بین دو جنایت در آن استراحت می کردند.شرورترین آنها مرد عربی به نام آحاب بود که دهکده و حواشی آن را تحت سلطه داشت و مالیاتهای گزافی بر کشاورزان تحمیل می کرد. کشاورزاني که هنوز اصرار داشتند شرافتمندانه زندگی کنند.یک روز ساون (قديس معروف) از غارش پایین آمد، به خانه ی آحاب رفت و از او خواست برای گذراندن شب جایی به او بدهد
آحاب خندید و گفت و ایا نمی دانی من قاتل ام؟ تاکنون سر آدمهای زیادی رابریده امزندگی تو برای من هیچ ارزشی ندارد
ساون پاسخ داد می دانم اما از زندگی در آن غار خسته شده ام دلم می خواهد دست کم یک شب این جا بخوابم آحاب از شهرت قدیس خبر داشت که کم تر از خودش نبود و این آزارش می داد
چون دوست نداشت ببیند عظمتش با آدمی این قدر ضعیف تقسیم می شود برای همین تصمیم گرفت همان شب او را بکشد تا به همه نشان بدهد تنها مالک حقیقی آن جا کیست. کمی گفت و گو کردند و آحاب تحت تاثیر صحبت های قدیس قرار گرفت. اما مردی بی ایمان بود و دیگر هیچ اعتقادی به نیکی نداشت در ظاهر،جایی برای خواب به ساون نشان داد و بدخواهانه به تیز کردن چاقوی خود پرداخت
ساون پیش از این که بخوابد چند لحظه او را تماشا کرد. آنوقت چشم هاش را بست و خوابید.
صبح وقتی ساون بیدار شد آحاب را اشک ریزان کنار خود دید. جريان را پرسيد
آحاب جواب داد نه از من ترسیدی و نه دربارهام قضاوت کردی اولین بار بود که کسی شب را کنار من گذراند و به من اعتماد کرد اعتماد کرد که می توانم انسان خوبی باشم و به نیازمندان پناه بدهم
تو باور کردی که من می توانم شرافت مندانه رفتار کنم پس من هم چنین کردم.
روایت می کنند که گفتار و رفتار ساون بر آحاب تاثیر گذارد. درست است که از سر شب آحاب شروع کرده بود به تیز کردن خنجرش، اما، مبارزه ی لفظی با ساون را نیز ترک نکرد
به همین دلیل و از آن جا که مطمئن بود جهان بازتابی از خودش است، تصمیم گرفت قدیس را به مبارزه بطلبد. پس پرسید اگر امروز زیباترین روسپی شهر به این جا بیاید، می توانی تصور کنی که زیبا و اغواگر نیست؟
قدیس جواب داد: نه. اما می توانم خودم را مهار کنم
آحاب دوباره پرسید: و اگر به تو پیشنهاد کنم مقدار زیادی سکه ی طلا بگیری ولي در ازایش کوه را ترک کنی و به ما ملحق بشوی؟
می توانی طلاها را مشتی سنگریزه ببینی؟
قدیس گفت: نه. اما میتوانم خودم را مهار کنم
آحاب دوباره پرسید: اگر دو برادر سراغت بیایند، یکی از تو متنفر باشد و دیگری تو را یک قدیس بداند،
می توانی هر دو را به یک چشم نگاه کنی؟
قدیس پاسخ داد: هر چند رنج می برم اما می توانم خودم را مهار کنم و با هر دو یک طور رفتار کنم
می گویند این گفت وگو مهم ترین عاملی بود که باعث شد آحاب ایمان بیاورد
از کتاب شیطان و دوشیزه پریم. نویسنده: پائولو کوئلی
خدا را ستايش كنيد تا شما را بيامرزد (حديث 66 از نهج الفصاحه):
آن طور كه غالبا شنيده ايم و براي همه ما معمول است اين است كه براي طلب آمرزش بايد به درگاه خدا توبه كرده و براي خود استغفار نماييم. پدر و مادر ما به ما آموخته اند كه هر اشتباهي كه كردي حتما بايد عذر خواهي كني وگرنه تو را نمي بخشيم و اين براي ما جا افتاده است؛ پس از هر عمل زشت نيز، ذهن به سرعت به سوي چگونگي عذرخواهي و پاك كردن اثر منفي آن عمل از ذهن مخاطب متبادر مي شود و شايد كمتر كسي باشد كه به راه هاي ديگر نيز فكر كند. اين حديث زيبا به ما مي آموزد كه هميشه لازم نيست كه عذرخواهي كني ؛ بلكه راه هاي ديگري هم براي جبران گذشته هست كه يكي، ستايش و مدح مخاطب است. وقتي شما عادت كنيد كه صفات نيك ديگران را بزرگ بشماريد و آنها را به دليل داشتن اين صفات تمجيد و ستايش كنيد ، آنها نيز اشتباهات شما را كمتر به خاطر مي سپارند و تصوير كلي شان از شما يك تصوير مثبت است. اگر اين ، يك عادت بشود كه هميشه و در همه حال، افراد دور و بر خود را به خاطر صفاتي كه معمولا كمتر توسط ديگران مورد نظر قرار مي گيرند، ستايش كنيم، به آنان احساس مثبتي از خودشان مي دهيم و به عبارت ديگر عزت نفس آنها را تقويت مي كنيم –البته اشتباه نشود ، فعلا داريم استفاده اجتماعي اين حديث را مورد بررسي قرار مي دهيم و نه استفاده معنوي و الهي آن را- هنگامي كه فردي از ديگري تصوير خود مثبتي را دريافت مي كند ، هميشه و در همه جا در مقابل آن فرد سعي مي كند كه اين تصوير را حفظ كند و حتي آن را زيباتر سازد، بنابراين با ناديده گرفتن اشتباهات شما و حتي تمجيد متقابل از شما ، نه تنها اشتباهات گذشته شما را كه اشتباهات آينده شما را نيز فراموش خواهد كرد.
در مورد خداوند نيز منظور شايد اين باشد كه رابطه تان را با خدا دوستانه كنيد تا شما را بيامرزد. يعني وقتي شما در ذهن و دل خود خدا را دوست داشته باشيد و با جملاتي هر چند عاميانه و خودماني با او سخن بگوييد و از او ستايش نماييد؛ او نيز به وقت نياز ، دست رد به سينه دوست دارانش نمي زند و حتي شايد اين عمل، خيلي بيشتر از استغفاري كه ديگران ، پس از گناه به عمل مي آورند، كارآ باشد.
و حقيقتا چقدر اين خدا دوست داشتني است.
آیا ما هیپنوتیزم شده ایم؟
پاسخ من به این سوال آری است. همه ما هیپنوتیزم شده ایم اما همچون سوژه های هیپنوتیزمی می پنداریم که بیداریم و رفتارمان مال خودمان است درحالی که فرد یا افراد دیگری به ما می گویند چه بکنیم یا نکنیم. والدین در درجه اول و سایر عوامل محیط کودکی( به ویژه 5 سال اول) مهمترین هیپنوتیزم کنندگان ما هستند. علایق، عادات رفتاری و کلامی، احساسات مثبت و منفی به برخی اشیاء ، افراد، حوادث ، رنگها، بوها، طرز پوشش ، ارزشهای شخصی و اجتماعی ، گرایشات مذهبی، سیاسی، اجتماعی و بسیاری چیزهای دیگر را طی تلقینات پس هیپنوتیزمی گرفته ایم و تا به این مساله هشیار نشویم اثر آنها باقی است. برای مثال، تا هنگامی که به این مساله پی نبرده ایم که دلیل اصلی تمایل ما به رنگ یا بوی خاصی ، تمایل پدر یا مادر ما به آن رنگ یا بو بوده و دلیل اصلی نفرت ما از افرادی با تیپ بدنی خاص ( برای مثال چاق یا لاغر، بلند یا کوتاه و...) آن است که ما را به یاد معلمی در دوران کودکی می اندازند که توسط او تنبیه بدنی شده بوده ایم، و یا خیلی مسائل دیگر، هرگز نخواهیم توانست از شر عواطف منفی ناخواسته رها شویم. برای مثال به این دو مورد توجه کنید:
دختر خانمی که دانشجوی پزشکی بود و علی رغم ترسهای شدیدی که از حیوانات و به ویژه حیوانات کوچک داشت، تصمیم گرفته بود در ادامه تحصیلاتش وارد شاخه ای از پزشکی شود (نوروساینس) که لازمه آن کار آزمایشگاهی با حیوانات کوچک مثل موش و میمون و ...بود پس از درمان نسبی ترسهایش با روش حساسیت زدایی منظم به یاد آورد که به دلیل احساس حقارتی که از کودکی درباره دختر بودنش داشته همواره تمایل به فعالیت هایی داشته که خاص پسران بوده و دلیل اصلی تمایلش نیز به این رشته اثبات کارآمدی خود به تمامی مردانی بود که می شناخت. او با وجود موفقیت های شگفت انگیزی که در آزمون های مختلف تحصیلی کسب کرده بود اما بیان می کرد که هرگز نتوانسته عمیقا از این موفقیت ها لذت ببرد به گونه ای که برخی اوقات موجب تعجب اطرافیان می شده است.
مورد دیگر نوجوانی 16 ساله است که به شدت از درس زبان عربی متنفر بود و تنها زمانی که توانست به یاد آورد که زمانی توسط معلم عربی اش در دوره راهنمایی مورد تمسخر قرار گرفته و خیلی خجالت کشیده بود ، موفق شد عواطف منفی اش را درباره این درس کنترل کند و با این درس به گونه ای منطقی مواجه شود.
شاید ادامه داشته باشد... .
فریب
بچهای نزد شیوانا رفت (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت ودانایی میدانستند) و گفت: "مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بیگناهم را نجات دهید."
شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور و خونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.
شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش میگیرد و میبوسد. اما در عین حال میخواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.
شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی میکند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگیاش برکت جاودانه ارزانی دارد.
شیوانا تبسمی کرد و گفت: "اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلاکتش گرفتهای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفتهای دختر نازنینت را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگیت را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی. هیچ اتفاقی نمیافتد و شاید به خاطرسرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد!
زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید. اما هیچ اثری از کاهن معبد نبود! میگویند: از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!
کشیش سوار هواپیما شد. کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او میرفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ میرفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمیرسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.
هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند. پاسی گذشت. همه به گفتگو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه غوطهور که در جمع بعد چهها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت. ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: "کمربندها را ببندید!" همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند. اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، "از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است."
موجی از نگرانی به دلها راه یافت، امّا همانجا جا خوش کرد و در چهرهها اثری ظاهر نشد، گویی همه میکوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد، "با پوزش فعلاً غذا داده نمیشود؛ طوفان در راه است و شدّت دارد." نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دلها به چهرهها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد.
طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعرهء رعد برخاست و صدای موتورهای هواپیما را در غرّش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دستها به دعا برداشته شد؛ امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوبپنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هماکنون به زمین برخورد میکند و از هم متلاشی میگردد. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خارک ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آنچه که میخواست بگوید ایمانی نداشت. سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ امّا سودی نداشت. همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد.
نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونهای دست به دامن خدا نشده باشد. ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بیصدا نشسته بود و کتابش را میخواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسودهخاطر نشسته بود. گاهی چشمانش را میبست، و سپس میگشود و دیگربار به خواندن ادامه میداد. پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی میخواهد خستگی سفر را از تن براند؛ دیگربار به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهرهاش را در خود فرو برده بود.
هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه میکرد، گویی طوفان مشتهای گره کردهء خود را به بدنهء هواپیما میکوفت، یا میخواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند. هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب میکرد و دیگربار فرود میآورد. امّا این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان میخورد و در آن آرامش بیمانند به خواندن کتابش ادامه میداد.
کشیش ابداً نمیتوانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه میتوانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند. بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد. مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان میگریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، امّا کشیش همچنان بر جای خویش نشست. او میخواست راز این آرامش را بداند. همه رفتند؛ او ماند و دخترک. کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت میکرد. سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند.
دخترک به سادگی جواب داد، "چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه میبرد؛ اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است." گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب!
-----------------------------------------
بسا از اوقات انواع طوفانها ما را احاطه میکند و به مبارزه میطلبد. طوفانهای ذهنی، مالی، خانگی، و بسیاری انواع دیگر که آسمان زندگی ما را تیره و تار میسازد و هواپیمای حیات ما را دستخوش حرکات غیر ارادی میسازد، آنچنان که هیچ ارادهای از خود نداریم و نمیتوانیم کوچکترین تغییری در جهت حرکت طوفانها بدهیم. همه اینگونه اوقات را تجربه کردهایم؛ بیایید صادق باشیم و صادقانه اعتراف کنیم که در این مواقع روی زمین سفت و محکم بودن به مراتب آسانتر از آن است که روی هوا، در پهنهء آسمان تیره و تار، به این سوی و آن سوی پرتاب شویم.
امّا، به خاطر داشته باشیم، که پدر ما که در آسمان است، خلبانی هواپیما را به عهده دارد و با دستهای آزموده و ماهر خویش آن را در پهنهء بیکران زندگی هدایت میکند. او ما را به منزل خواهد رساند؛ او مقصد ما را نیک میداند و هواپیمای زندگی ما را از طوفانها خواهد رهانید و به سرمنزل مقصود خواهد رساند. نگران نباشید.
متاسفانه منبع این نوشته را پیدا نکردم. اما مهم نیست مهم تاثیری است که روی من و شما باید بذاره.
به نظر من یکی از زیباترین توصیف هایی که به زبان شعر درباره قیام عاشورا آمده این شعر قاآنی است:
باردچه ؟ خون ! که ؟ دیده ، چه سان ؟ روز و شب ! چرا ؟
از غم ، کدام غم ؟ غم سلطان کربلا !
نامش چه بد ؟ حسین، ز نسل که ؟ از علی !
مامش که بود ؟ فاطمه ! جدش که ؟ مصطفی
چون شد ؟ شهید شد ! به کجا ؟ دشت ماریه
کی ؟ عاشر محرم ! پنهان ؟ نه ، بر ملا
شب کشته شد ؟ نه ، روز ، چه هنگام ؟ وقت ظهر
شد از گلو بریده سرش ؟ نی ، نی ، از قفا !
سیراب کشته شد ؟ نه ! کس آبش نداد ؟ داد !
که ؟ شمر ، از چه چشمه ! ز سرچشمه فنا ...
کس کشته شد هم از پسرانش ؟ بلی ، دو تن
دیگر که ؟ نُه برادر ! دیگر که ؟ اقربا
دیگر پسر نداشت ؟ چرا داشت ، آن که بود ؟
سجاد ! چون بُد او ؟ به غم و رنج ، مبتلا
ماند او به کربلای پدر ؟ نی ، به شام رفت
با عز و احتشام ؟ نه ، با ذلت و عنا !
تنها؟ نه با زنان حرم ، نامشان چه بود ؟
زینب ، سکینه ، فاطمه ، کلثوم بینوا
بر تن لباس داشت ؟ بلی ، گَردِ روزگار
بر سر عمامه داشت ؟ بلی ، چوب اشقیا
بیمار بُد ؟ بلی ! چه دوا داشت ؟ اشک چشم
بعد از دوا غذاش چه بد ؟ خون دل غذا
کس بود همدمش ؟ بلی اطفال بی پدر
دیگر که بود ؟ تب که نمی گشت از او جدا
از زینت زنان چه به جا مانده بد ؟ دو چیز
طوق ستم به گردن و خلخال غم به پا !
گبر این ستم کند ؟ نه ! یهود و مجوس ؟ نه
هندو ؟ نه ! بت پرست ؟ نه ! فریاد از این جفا
« قاآنی » است قائل این شعرها ؟ بلی
خواهد چه؟ رحمت، از که؟ ز حق، کی؟ صف جزا.
باورهای غیر منطقی در زندگی زناشویی (قسمت اول)
آرایش غلیظ ...
بهداشت روان
زندگی شاد
مهارت گفت و شنود در روابط زناشویی
زود رنجی
تعارضات زناشویی
و عشق پایدار
البته اگر تا به حال این سایت فیلتر نشده باشد.
http://www.4shared.com/account/document/9SVRsYhE/Pajoohandeh-bavarha1.html?sId=yeukpJrgynkfKzjA
اگر فیلتر بود یکی دو تا شو می تونید از لینک زیر بگیرید مال خودشونه:
http://shahrvandan.blogspot.com/2009/08/arnold-allan-lazarus-born-1932.html
قسمت دوم:
قسمت نخست این مصاحبه را می توانید از لینک زیر دانلود کنید:
http://www.4shared.com/account/document/9SVRsYhE/Pajoohandeh-bavarha1.html?sId=yeukpJrgynkfKzjA
در ادامه سلسله مباحث مربوط به خانواده سالم و پس از پيگيري موضوعات متعددي در اين زمينه از جمله ثشريح عادات موثر در رابطه استفاده از شيوه گفت و گو براي حل مسئله شناسايي ريشه تعارضات خانوادگي و اشنا شدن با عادت ها ي منفي بحثي را در باب باور هاي غير منطقي در ازدواج باز كرديم. اهميت بحث در اين جاست كه بسياري از زوجين پس از انتخاب صحيح و اگاهانه و ورود به زندگي مشترك با مشكلات متعددي رو به رو مي شوند. به گفته اكثر كارشناسان افزايش امار طلاق به ويژه در سال هاي اول زندگي به دليل نداشتن مهارت هاي زندگي است چرا كه بسياري از جوانان در اغاز زندگي مشترك هيچ اشنايي با مسايل و مشكلات زندگي ندارند و از كمترين تجربه و مهارتي براي اداره زندگي بي بهره اند.
بعلاوه بسياري از ان ها باور هاي غير منطقي در باره ازدواج دارند و همواره تصور يك همسر ايده ال و آرماني را در ذهن مي پرورانند. اين نكته يكي از اساسي ترين مشكلات در زندگي بسياري از زوجين جوان است. دختر جواني كه تصور مي كرده با ازدواج با همسر دلخواهش مي تواند روي خوشبختي را ببيند پس از ورود به زندگي مشترك و رو به رو شدن با مشكلات ريز و درشت در مي يابد كه خوشبختي را بايد در جنگيدن با مشكلات بيابد و نه چيز ديگري.
تلاش ما در صفحه خانواده و سلامت اين است كه هر چه بيشتر زوج ها را پيش فرض هايي كه در باره ازدواج و زندگي مشترك دارند اشنا كنيم و به سهم خود در ارتقاي دانش و مهارت هاي زندگي به جوانان كمك كنيم.
به اين منظور از دكتر علي پژوهنده كمك گرفتيم. وي مي گويد : يكي از باور هاي غلط و رايج در باره ازدواج و همسران موفق اين است كه عاشقان واقعي به طور خودكار احساسات و افكار يكديگر را مي دانند. اغلب زوج ها تصور مي كنند كه اگر همسرشان واقعا ان ها را دوست دارد بايد خودش بفهمد كه من از چه چيزي خوشم مي ايد يا اين كه چه چيزي در ذهن من است. اين باور غلط از همان عشق آرماني و دست نيافتني كه در ذهن همه ماست ناشي مي شود. و عشق هاي اين چنيني بسيار نادر و دست نيافتني است. توجه كنيد كه در زندگي واقعي هيچ اتفاقي به صورت خودكار نمي افتد و زوج ها براي رسيدن به عشق واقعي بايد با هم تعامل كنند حرف بزنند نسبت به هم شناخت پيدا كنند و در طول زمان نهال عشقشان را بپرورانند. بسياري از سو تفاهم ها و سو تعبير هايي كه بين زوج ها رخ مي دهد
چون که گل رفت و گلستان شد خراب
بوی گل را از که جوییم از گلاب
این خبر رو می تونید از لینک زیر بخونید:
یکی از نظریات بسیار تاثیر گذار در درمان مشکلات ارتباطی که در اواخر قرن گذشته مطرح شد نظریه «واقعیت درمانی» ویلیام گلاسر است که بر مبنای نظریه انتخاب بنا نهاده شده است. همان گونه که شاید در مطالب گذشته خوانده باشید، در نظریه انتخاب علت بسیاری از مشکلات فعلی ما انتخاب های ما در گذشته یا در حال حاضر است و با تغییر انتخاب های خود می توانیم مسیر زندگی خود را تغییر دهیم. از طرف دیگر در نظریه انتخاب تمامی رفتارهایی که از انسان ها سر می زند برای ارضای یکی از پنج نیاز اساسی و ژنتیکی آنان است که عبارتند از: 1-بقاء، 2-آزادی، 3-قدرت و ارزشمندی، 4-عشق و 5-تفریح و سرگرمی. در بسیاری از اوقات، علت مشکلات ارتباطی آن است که هر یک از طرفین برای ارضای یکی از این 5 نیاز دست به رفتاری می زنند که مانع ارضاء نیاز دیگری در طرف مقابل می شود.
همچنین باید بدانیم که مبنای واقعیت درمانی بر ایجاد و حفظ کنترل درونی است یعنی تغییر جهت از بیرون به درون، از کنترل دیگران به کنترل خود، از تمایل به تغییر دیگری به تمایل به تغییر خود و از نشستن و غصه خوردن به تحرک و تغییر رفتار و البته افکار! تقریبا تمامی انسان هایی که می شناسیم، به درجاتی از کنترل بیرونی استفاده می کنند و علت ناشادمانی شان نیز همین مساله است. زیرا نمی توان تمامی افرادی را که در طول روز با آنها سروکار داریم –حتی نمی توان یک نفر از آنان- را تغییر داد و در نتیجه اوضاع بر وفق مراد نخواهد بود. تنها کسانی معنای شادمانی اصیل را درمی یابند که بتوانند خویشتن را کنترل کنند و دست از کنترل دیگران بردارند.
کسانی که از کنترل بیرونی استفاده می کنند ناچار به استفاده از هفت عادت مخرب رابطه می شوند که هر کدام به نحوی در تخربب روابط آنها با اطرافیانشان نقش دارند: انتقاد، سرزنش، شکوه و گلایه، غرغر و نق زدن، تنبیه، تهدید و باج دادن برای کنترل دیگران. معنای تمامی این عادات این است که «تو تغییر کن تا رابطه مان بهتر شود!» در مقابل، کسانی که از هفت عادت مفید رابطه استفاده می کنند